سلام به همه دوستان گلم . ممنون از نظرای قشنگتون و از اینکه با حقیر همدردی کردین بی نهایت سپاسگزارم . میدانم که اکثر شما فکر میکنین که تصمیم اشتباهی گرفتم . خودم هم نمیدونم تصمیمم درسته یا نه ولی فکر می کنم به صلاح عشقم باشه . خب یه نویسنده جدید برا وبلاگ تعریف کردم که اگه یکی وبلاگ نداشت و خواست یه نامه به عشقش بنویسه تو این وبلاگ قرار بده . از همه ی شما که تو این مدت با من همراهی کردید واقعا سپاسگزارم . همیشه شما و این وبلاگ رو به خاطر میسپارم چون تو این وبلاگ و همراه شما و وبلاگای قشنگتون لحظه ای پر خاطره ای رو گذروندنم . امیدوارم لحظه ای شاد و مهم تر لحظه های پر ثمری رو بگذرونین . بازم ممنون . خداحافظ و نگهدارتون باشه برا همیشه .
نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 18:43 موضوع | لینک ثابت
سلام . سلامی از جنس عشق به عشق . همیشه به دنبالت بودم . ولی تو را نه در اشعار وغزل های بزرگان یافتم و نه در قصه های لیلی و مجنون. همیشه به دنبالت بودم ولی آنگاه که از دریچه ی قلبی آشنا به من سلام کردی جوابت نگفتم . همیشه به دنبالت بودم ولی آنگاه که در چشمانم مهربانانه نگاه کردی مهربانانه نگاهت نکردم . همیشه به دنبالت بودم ولی آنگاه که به سویم لبخند زدی وآغوش گرمت را به رویم گشودی هجوم گامهایم را از تو دریغ کردم. همیشه به دنبالت بودم ولی وقتی صبورانه با من همراه شدی همراهیت نکردم . همیشه به دنبالت بودم ولی فکر نمیکردم اینقدر بهم نزدیک باشی . میدانم تو هیچگاه قلبت را به رویم نخواهی بست .می دانم هیچگاه نگاه مهربانت را از من برنمی گردانی . می دانم هیچگاه آغوشت را به رویم نخواهی بست و می دانم استوار و صبور باز به انتظارم می نشینی . این روزها حس میکنم به تو نزدیکم و گاهی تو را در خود حس می کنم . گاهی حس میکنم میتوانم از خود رها شوم و جسم کوچکم را ترک کنم و آنقدر اوج بگیرم که دیگر خود را نبینم . حس می کنم نگاهم میتواند جسم ها را بشکافد و قلب آدمیان را لمس کند. آنجا که قلب های آدمی با یکدیگر حرف می زنند و دگر دروغ و ریایی نیست . حس می کنم خدا هم از قبل بهم نزدیکتره و من میتوانم بیش از پیش باهاش درد دل کنم . خدایا تو را نه به خاطر لبخندهایی که بر لبان نقش کردی بلکه به خاطر اشک هایی که بر چشمان جاری ساختی شکر می کنم . خدایا تو را نه به خاطر پیروزی های که برایم رقم زدی بلکه به خاطر شکست هایی که بر تقدیرم نگاشتی شکر میکنم . خدایا به خاطر اینکه به قلب کوچکم آموختی بشکند شکرت میکنم . خدایا به خاطر اینکه چشمانم آموختی بگریند شکرت میکنم .خدایا به خاطر اینکه من را به خودم وا نگذاشتی شکرت می کنم وعاجزانه میخواهم همچنان من زیر سایه ی مهربانت در برابر زشتی ها حفظ کنی و از تو می خواهم عشق را از زندگی هیچ کس مگیری که بی شک بی عشق ما دگر بنده ی تو نخواهیم بود. خدایا ما را برای همیشه در جمع بندگان خود نگه دار .
نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 18:40 موضوع نامه های ناشناس | لینک ثابت
سلام . نمیدونم چه جوری شروع کنم . میدونی که هیچ وقت نوشتن برام سخت نبوده . ولی این نامه قرار نیست یه نامه معمولی باشه . این نامه نامه ی آخرمه به تو . میخوام همه ی احساساتمو و همه ی عشقمو در این نامه برات به یادگار بذارم . ولی هیچی به ذهنم نمیاد . انگار کلمات ذهنم نمی خوان تو این نامه حضور داشته باشند . کاش میتونستم فقط همین کاغذ خالی رو بهت بدم . جای اشکام خشک شدم روی این کاغذ میتونه طولانی ترین وعاشقانه ترین نامم به تو باشه . ولی باید بنویسم . امشب در یک شب بارانی به قولی که تو نامه ی قبلیم بهت داده بودم عمل کردم . به چشمات زل زدم . اینبار صورتمو بر نگردوندم . اینبار قدم هامو تند نکردم . آرام ترشان هم کردم . گذاشتم قدم های تو تند تر از من باشه . میخندیدی . چقدر دلم برای اون لبخندت تنگ شده بود . چقدردیدن شادی تو برام شادی بخش بود . می پرسی چرا اشکام اومدن . اشکام به این خاطر اومدن که یه روز اون لبخند هارو تو چشمای من می زدی . اشکام به این خاطر اومدن که یه روز قدم هات در کنار من برداشته می شدند . شایدم به این خاطر اومدن که به خودم نشون بدند که هنوزم دوست دارم .خب عزیزم دیگه نمی خوام اون لبخند رو از لبات بگیرم . دیگه نمی خوام با خودخواهی خودم باعث جاری شدن اشکات بشم . دیگه نمیخوام با سنگدلی قلب کوچکم قلبت مهربونت رو بشکنم . نمی دونم چرا شروع به نامه نوشتن تو این وبلاگ کردم . شاید اینم از خودخواهیم بود . شاید این نامه ها رو نوشتم که وجدان معذبمو باهاشون آروم کنم . ولی از همه ی اینها گذشته میدونم که دوست دارم . میدونم تو شخصیت ضعیف و خامم یه دله که با توعشقو شناخت . می دونم که نتوئستم هیچ وقت درکت کنم . نتونستم هیچ وقت باور کنم تو هم دوسم داری . به خاطر اینا منو ببخش عزیزم . شاید یه روز در یه جایی یه کس دیگه به قلبم پا بزاره . ولی اینو بدون تو همیشه در قسمت بزرگی از قلبم باقی میمونی . همیشه به یادت میمونم و برای همیشه خودم رو مدیونت میدونم که عشقو بهم هدیه کردی . خواهش می کنم حرفها و کارای روز خداحافظیمونو فراموش کن و منو ببخش . می دونم که منو بخشیدی . می دونم قلبت مهربون ترازاینه که بتونی توش کینه رو نگه داری . امیدوارم تو هم به خوبی ازم یاد کنی . دیگه نمی تونم به نوشتن ادامه بدم . مادرم اون طرف تر نشسته و بهم زل زده . همه چیزو از چشمام خونده . خیلی وقته که می دونه . می دونه که برا چی گریه می کنم . اینم می دونه که نوشتن چقدر آرومم می کنه برا همین جلو نمیاد . خب عزیزم یادت باشه یه دلی هست که وقتی به یادت میفته تپشاش تند تر میشه . یادت باشه تو خاطرات یک ناشناس همیشه زنده خواهی ماند . امیدوارم یه قلبی رو پیدا کنی که مثل قلبه خودت دریایی باشه و به چشمایی دل ببندی که درک کردنو بهتر از دیدن بلد باشه . نمیدونم چطور تمومش کنم . با خدا حافظ یا با کلمه ی دیگه ای . شاید این بهتر باشه . همیشه عاشق باش عزیزم . خدا پشت و پناهت ![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 20:33 موضوع نامه های ناشناس | لینک ثابت
سلام . خیلی بی معرفت شدم . آره ؟ دیر به دیر نامه میدم . راستش بعضی موقع ها میخوام بنویسم ولی هیچی به ذهنم نمیاد. بعضی موقع ها میخوام بنویسم ولی برگ سپیدی در دفتر عشقمون پیدا نمی کنم .همشو سیاه کردم . اونقدر سیاه که دیگر نمیتونم پاکشون کنم . خب بعضی موقعا به ناچار بر همان ها مینویسم.با خط عشق مینویسم . حتما برای اون چشمان همیشه عاشقت خواناست . دلم خیلی گرفته . نمیدونم این روزا چرا صورتت نه به خوابم میاد و نه به خیالم . نمیدونم چرا این روزا اینقدر با عشقت بیگانه شدم . نمیدونم این روزا چرا اینقدر کوتاهند. یادمه قبل ترا دیرتر شب میشد . یادمه قبل ترا روشنی شبام یه صورتی بود که نه تو خواب تنهام می گذاشت نه تو بیداری . یادمه قبل ترا یکی بود که همه چیزم شده بود . یادمه قبل ترا بیشتر می خندیدم . یادمه دیگران روهم می خندوندم .یادمه قبل ترا اینقدر تنها نبودم . حتی اون زمانی که تو رو نداشتم اینقدر تنها نبودم. متلک نمیگم عزیزم فقط دارم باهات درد دل میکنم. هنوزم خدا رو شکر میکنم که تو تو مسیر زندگیم پا گذاشتی نه کس دیگه . خیلی احساس پوچی میکنم. نمیدونم .شایدم خسته شدم . شاید این قصه ی نامه نویسی هم داره کهنه میشه. مثل قصه ی با هم بودنمون .موندم بعدش چی کار کنم . بگذریم . خدا بزرگه . گاهی وقتا یه سوال مثل آوار روسرم خراب میشه . این سوال مدام برام تکرار میشه و سرمو به درد میاره . جوابیم براش پیدا نمیکنم .میخوام امروز اونو ازت بپرسم . میخوام امروز از ذهنم بریزمش بیرون تا دیگه نتونه بینمون فاصله بندازه. منتظر جوابت هستم . وقتی تو خیابان منو دیدی با نگاهت بگو آره یا نه . قول نمیدم ولی سعی میکنم این بار نترسم و به چشمات نگاه کنم . سعی میکنم ولی شاید باز نتونم .سوالم اینه تو هم هنوز دوسم داری؟
نوشته شده توسط ناشناس در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 8:41 موضوع نامه های ناشناس | لینک ثابت
قلمم نمی نویسد
سردش شده شاید
دگر نه واژه ها گرمش می کنند نه دستهای ناشناس
دفترم کمی آن سوتر است
بر رویش غباری نشسته
چقدر غمگین به نظر می آید
دلتنگ قلمم است شاید
ومنتظر دستهای ناشناسی که غبار پس زند
من کمی آن طرف ترم
با غم خلوت کرده ام
به تو می اندیشم
غم دست نوازش بر سرم میکشد
قاب عکست هم همینجاست در قلبم
هنوز پا برجاست
بغض گلویم را می فشارد
میخواهم بگریم
ولی اشک هم سرزمین چشمهایم را ترک گفته
اشک هم دگر هوای تو نمیکند
یا شاید مشکل از دل من است
شاید دل من آنقدر که مینویسد عاشق نیست
این فکر غمگین ترم میکند
در بالا دستم پنجره ای باز است به سمت آسمان
چقدر آسمان را دور می بینم
دلم در خود توان پر کشیدن نمیبیند
و فقط نگاه میکنم
فقط نگاه میکنم
به سمتم می آید
نگاهم در آغوش می کشد
آسمان را در خود احساس میکنم
و آرامشی وصف نشدنی وجودم را میگیرد
بغضم میشکند
چشم هایم میگریند
دلم آرام میگیرد
دفترم باز می شود
و قلمم می نویسد که آسمان چقدر مهربانی
نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 8:53 موضوع آسمان چقدر مهربانی | لینک ثابت
سلام.خوبی؟چند وقتیه در تاریکی شب از حوالی های خواب هایم نمیگذری و در بیداری چشمهایم از مشرق گامهایم طلوع نمیکنی و مرا درروزهای تاریکم تنها گذاشته ای.کجایی؟مشغول چه کاری هستی؟آیا تو هم در کنج اتاقی با چشمانی اندوهگین به ساعت دیواری خانه چشم دوخته ای وبه گذر ثانیه ها نگاه میکنی و در دل التمسشان می کنی که بایستند.آیا تو نیز دلشکسته و با صلاح اشک به جنگ زمان می روی و شکست می خوری.آیا تو نیز به هنگام باران راهی خیابان می شوی به یاد آن روزهای بارانی آشنایی و به هنگام رفتن برق به تماشای ستاره ها می نشینی و اشک می ریزی به یاد آن دو شب خاطره انگیز .هنوز هم حکمتش را نفهمیدم . با رفتن برق به هم رسیدیم و با رفتن برق از هم جدا شدیم.فقط فهمیدم مثل برق گذشت.عزیزم حکمتش چه بود؟تو میدانی؟ آیا تو نیز بی قرار و قلم به دست مشغول نوشتنی.آره؟ مشغول نوشتن درهمان دفتر خاطراتی هستی که هیچگاه نذاشتی صفحه ای از آن را بخوانم .مشغول نوشتن خاطرات خاطراتی یا مشغول نوشتن خاطرات؟مهم نیست عزیزم. بنگار. می گویند اگر میخواهی رویای چیزی رو ببینی روزها در افکارت آن را زنده نگه دار. آیا تو نیز روزی چند ساعت مشغول چیدن صورتی در خیالت هستی تا شب هنگام همان صورت رویایت شود؟ آیا تو نیز روزی صدبارازخیابانهای شلوغ محلمان میگذری. به امید آنکه چند ثانیه ای در چشمان رهگذری غریب که نگاهش برایت آشناست نگاه بیندازی یا اینکه ترجیح داده ای در مکانی ساکن بمانی تا از گزند کنایه های دوستان و از نگاه های زهردار عابران در امان باشی. عزیزم مرا از نگاه پر معنای رهگذران ملالی نیست.مرا از کنایه های آشنایان خواری نیست.آنها راست میگویند و راست فکر می کنند. واقعا من به دنبال گمشده ای هستم و مرا از فریاد زدن آن باکی نیست.باور نمیکنی؟همینجا در نامه ام فریاد میزنم عاشقم دوستان.آره من عاشقم و هر روزهمین مسیر را برای پیدا کردن جا پای خاطرات کهنه ای که بر همین سنگ فرشها دفن شده اند طی میکنم.همینجا در نامه ام فریاد میزنم مرا دیوانه بنامید رهگذران چون که دیوانه ام . همینجا در نامه ام فریاد می زنم که من از خود خسته ام.همینجا فریاد میزنم که من دیگر نمیخواهم من باشم
نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 8:47 موضوع نامه های ناشناس | لینک ثابت
سلام.فاصله ها هیچ وقت حریف خاطره ها نمیشوند. این جمله سرعنوان یکی از وبلاگهای دوستان بود که اشک رو تو چشمام آورد.یادت هست همیشه میگفتم من سنگ دل تر از این حرفام که با هر چیزی اشکم در بیاد ولی همین عشق همین کلمه ی سه حرفی جسمم رو شکست و روحم را اسیر کرد. حالا با نگاهی می شکنم.با جمله ای از خود بی خود میشم و با تداعی چشمان تو می بارم.یادت هست همیشه به تو میگفتم من به گذشته فکر نمیکنم و با غرور میگفتم فقط باید تاخت. باید به آینده تاخت .ولی حالا اگر گذشته نباشد اگر خاطره ها نباشد و اگر یاد تو نباشد آینده نخواهد رسید.حالا تو گذشته امروز و آینده ی منی.پس باید سوی تو آیم.عزیزم این روزها سوار بر کلمات نامه هایم به سویت میتازم وانقدر میتازم تا از ناهمواری های وجودم بگذرم و انگاه که به تو رسیدم میگویم باید ماند.باید گذشته امروز و آینده رو به عشق پیوند زد .چرا که عشق ماندنی است.عشق آینده ایست که نمی میرد.عزیزم من خواهم رسید.آنگاه غبار آرام گرفته بر جسمم را زدوده باشم. عزیزم من خواهم رسید انگاه که از جاده های مه آلود روحم گذشته باشم.عزیزم من خواهم رسید .آنگاه آینده ها را پشت سر گذاشته باشم.عزیزم من خواهم رسید . آنگاه که فاصله ها را ازعشق تا خود برداشته باشم. فاصله ها نزدیکند. چشم انتظارم باش . من خواهم رسید.
نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 8:26 موضوع نامه های ناشناس | لینک ثابت
سلام مرغ عشقه گمشده ی قفس دلم . میگن مرغای عشق بی معشوق می میرن ولی بی وفای تو هنوز نفس میکشه.هر روز قفس تنهاییشو تنها میذاره و میزنه تو دل آدما . اگه فرصت کنه به قفسشم یه سری میزنه و واسه فریب دادن دلشم شده یه نامه مینویسه. بی وفای تو تو نامه هاش اسمشو گذاشته ناشناس.مگه میشه یه عاشق ناشناس باشه.یه عاشق همیشه آشناست. خیلیا بهش گفتن عشق یعنی از خودگذشتگی.خیلیا بهش گفتن وقتشه از خودت بگذری و بری جلو.خیلیا بهش گفتن عشق که غرور نمیشناسه.عشق که ترس نمیشناسه. ولی این ناشناس هنوز مشغول نوشتنه اینجور نامه هاست.نامه هایی که برای توست ولی مقصدش ................اصلا شاید اون تصور میکنه عاشق و شیداست.شاید اون فقط مشغول بازی با واژه هاست. ولی این وسط یه دلم هست .دلی که همیشه ساکته یا اگه فریادی میزنه بی صداست.نمیدونم شاید این درد دله همون دل بی صداست
عزیزم دل بی وفای تو اگرچه میدونه ناشناس وفا نداره ولی از طرفی دلخوشیش همین نامه هاست.دل بی وفای تو امیدش فقط وفاست.امیدش وفای تو بی انتهاست.پس عزیزم اگرچه این ناشناس برایت نا آشناست ولی یه دل داره که منتظر یه نگاست. عزیزم سکوتشو بشکن
نوشته شده توسط ناشناس در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 16:46 موضوع نامه های ناشناس | لینک ثابت
براي روز ميلاد تن خود منه آشفته رو تنها نذاری
براي دیدن باغ نگاهت میون پیکر شبها نذاری
همه تنهایی ها با من رفیقن
منو در حسرت عشقت نذاری
برای روز میلاد تن خود
منو دور از دلو ديدت نذاری
دلم دلتنگ و مهرت رو میخواد
دلم رو در پی غم ها نذاری
میام تنها توی قلبت میشینم
منو قلبت رو جایی جا نذاری
عزیزم جشن میلادت مبارک
نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 17:4 موضوع روز میلادت مبارک | لینک ثابت
سلام.آره یادمه.شاید غافلگیر بشی اگه بفهمی که من یادم مونده که امروز روز شکفتن توست و من جشن تولدت را دور از چشمان تو و همراه با قلمم جشن گرفتم. نمیدونم الان تو فکرت چیه.نمیدونم من هنوز برات وجود دارم یا نه .نیستی که ببینی چقدر غمگین میشوم وقتی که تصور میکنم دیگه برات وجود ندارم و نیستی که ببینی چطور چون پرنده ای سبکبال به پرواز در می آیم وقتی می اندیشم تو هم هنوز به یاد منی. عزیزم خواستم برایت از تنهاییم بنویسم و خواستم ازبزرگان خفته در خاک غزلی غمناک بدزدم و آن را در نامه ام به کار برم.ولی امروز روز توست ونامه ام نباید غمناک باشد که البته هست . عزیزم خواستم برایت شاخه گلی از بهار رویاهم بچینم و آن را سوار بر قاصدک های خیالم برایت بفرستم ولی دگر نه بهاریست و نه قاصدکی. حالا یاد آن حرفت میافتم که در وصف پاییز گفتی پاییز بهاریست که عاشق شده است. عزیزم امروز بهار من نه بلکه همه ی لحظه های من پاییزست.شاید اون روز منتظر شنیدن این بودی که نشنیدی و شاید اون روز در نگاهم به دنبال عشق بودی که نیافتی و من امروزعاشقم که نیستی و امروز فریاد میزنم که نمی شنوی. درد آور نیست؟
عزیزم امروز در نامه ام از تو میخواهم که در بیستمین بهار پاییزی زندگی ات دوباره در زندگی من متولد شوی و بهار را برایم به ارمغان آوری. عزیزم امروز از تو میخواهم با بخششم و باآمدنت عشق را برایم باز معنی کنی.سخاوتت را بارها دیده ام ولی باز میخواهم برایم تکرارش کنی.خواستم نامه ام را بر بال کبوتر احساسم ببندم ولی پیداش نکردم. به گمانم او نیز زندان غرور مرا ترک گفته و کوچ اختیار کرده تا به سرزمین عشق رسد.پس نامه ام را در سرزمین عشقم (وبلاگم) می گذارم که اگر روزی کبوترم از زندان غرور به سلامت گذشت آن را برایت بیاورد.ولی امروز نیز باید هدیه ای برایت میفرستادم.پس برگی زرد شده از زمین برداشتم و بر رویش بوسه ای به امانت گذاشتم و آن را بر سر همان راهی که از آن میگذری گذاشتم که شاید قدم بر آن بزاری و امانتم را از برگ بگیری.عزیزم امروز جمله ای بر بادی که به سمت خانه ات می آمد نشاندم که اگر تو را یافت در گوشت بخواند. پس امروز از خانه بیرون بیا و تک تک برگهای سرراهت را بنگرو برگ مرا پیدا کن و چشم انتظار باد باش وآنوقت که به تو رسید چشمانت را ببند و به زمزمه اش گوش ده که هدیه ی من در باد است .
نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 6:13 موضوع نامه های ناشناس | لینک ثابت
امروز 28 آبان 86 بیستمین سالگرد تولد کسی است که در تنهاییم طلوع کرد. کسی که ماند و تابید.سوخت و ساخت.گذشت کرد و کوچک شد.آنقدر کوچک که دگر نخواستمش و گفتمش برو. رفت ولی با رفتنش بیقراری هایم را نبرد و حالا بیقرارترم .تنها که شدم فهمیدم چقدر کوچکم و کوچک که شدم فهمیدم او چقدر بزرگ است. دوستان امروز خواستم نامه ای که در پست بعدیم هست رو به ایمیلش بفرستم و ازش تقاضای بخشش کنم ولی نمیدانم چرا نتوانستم.شاید غرورم یا بهتره بگم ترس از نپذیرفتنش مانع این کارم شد و تصمیم گرفتم این نامه رو هم به دنباله ی نامه های نوشته شده ام در سرزمین عشقم اضافه کنم.ضمنا به سفارش یکی از دوستان قالب ساده وبلاگ رو عوض کنم.نمیدانم زمانه چرا ساده پسند نیست ونمیدانم چرا ما نمی بینیم که همین ساده ها زیبایند. سخن آخر اینکه گرچه عشق آرامش را از زندگیتان خواهد برد ولی باز نمیتونم آرزویی زیباتر از عشق برایتان بکنم.لحظه تان سرشار از عشق
نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 6:5 موضوع درد دلی با خوانندگان | لینک ثابت
سلام به همه ی همدلان نوشته هایم.خواستم بگویم اگر کسی مایل بود آی دی من که در آخر ذکرش میکنم را اد کند تا از طریق آف لاین او را در جریان آپ دیت شدن وبلاگم قرار بدم.در پناه حق
آی دی من:
barone_deltangi_bebar@yahoo.com
نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 6:0 موضوع | لینک ثابت
مسافری خط به خط گفته هایش را خط میزند از دفتر عشق
ناشناسی ناگفته هایش را یک به یک مهر میکند با خط عشق
اینجا ‚در سرزمین عشق ما دل فرمان روایی میکند
ناشناسی با نامه های آشنا یاد یار رفته اش را تداعی میکند
ناشناسی از سرزمین عشق ما هر روز عزم دیدارت میکند
ترک امروز و دیروزش میکند‚ عزم فرداهایش میکند
ناشناسی که در نامه هایش فریاد میزند از غرورم خسته ام
با چشم بخشش بر کرده هایم بنگر یار‚ که از ان ها شرمنده ام
ناشناسی که فریاد میزند خسته ام ای یار خسته ام
گرچه دل تو شکستم اما خود نیزاکنون شکسته ام
گرچه آشیان ناشناس ما دل نیست ‚بلاگفاست
لیک اینجا اهل دل بسیارند پس دیاری آشناست
نوشته شده توسط ناشناس در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 15:6 موضوع ناشناس | لینک ثابت
سلام.خورشید هنوز ترک آن سوی دنیا نکرده بود که دلم پریشان فریاد زد بیدار شو.دیشب به روال شب های اخیر بیدار نماندم و به آن امید چشم بر این دنیا بستم که در سرزمین رویاها ملاقاتت کنم.اونوقت که چشمام بسته شدن بر سرزمین رویاها گام گذاشتم .گفتم ما عاشقیم پس به سمت شهر عشق حرکت کردم.شهر غریبی بود ویرانه هایش نشان از شکوه گذشته اش میدادند و زوال امروزش.اهل مانده ی شهر در ویرانه ها زندگی میکردند و با گوهر عشق آن را تزیین کرده بودند.گرمی بخش سردی هایشان محبت بود و سقف خانه یشان آسمان و چتر روزای بارونیشون دستای معشوقشون . یک به یک به قصد یافتنت از ویرانه ها گذشتم ولی پیدات نکردم.دلسرد نشدم .به خودم گفتم ما عاشق هستیم ولی از هم دوریم پس تو شهردلتنگی پیدات میکنم.بر سر ورودی شهر به انتظارت ایستادم ولی نیامدی.گفتم شاید زودتر از من رسیدی پس به داخل شهر رفتم.کوچه های خلوتش بوی دلتنگی میدادن ولی از دل خبری نبود.انگار دلای ما آدما دیگه دلتنگ دل کسی نمیشه که هیچ دلتنگ دل خودمونم نمیشه.اونجام پیدات نکردم.آنقدر غمگین شدم که تاب موندن نداشتم و با دلی شکسته فریاد زدم بیدار شو.ولی به محض اینکه چشمامو باز کردم چشماتو دیدم که زل زده بهم .با همون لبخند همیشگی روی لبات.با همون مهربونی غرق شده تو نگات.بهم گفتی کجا بودی. تموم شبو برای دیدنت بیدار موندم.و من با اینکه دوست داشتم فریاد بزنم به دنبال تو هیچی نگفتم یعنی نتونستم که بگم.بغض گلمو گرفته بود ولی از ترس اینکه اشکام تصویرتو تو چشمام خط خطی کنن گریه نکردم و فقط فقط تو چشمات نگاه کردم . با همون اشتیاق همیشگی
نوشته شده توسط ناشناس در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 17:9 موضوع نامه های ناشناس | لینک ثابت
سلام.این نامه را ا ز محل کارم و در نیم ورقی پاره و خودکاری عاریتی البته نه بهتره بگم سرقتی می نویسم.دیشب که خیال تو خواب را از چشمان خسته ام گرفته بود به سراغ دفتر کوچک خاطرهایمان در گذشته ی ذهنم رفتم و آن را بارها خواندم.به یاد آوردم روزی را که به من گفتی دوستت دارم و از من خواستی که این همیشه یادم بمونه .من تو رو به ساده لوحی متهم کردم و برایت از پیچیدگیهای آدمیان گفتم .گفتم عزیزم عشق اینقدر آسان و سریع به وجود نمی آید.به یاد آوردم که با نگاهی غمگین گفتی به عنوان یک دوست دوستت دارم نه یک عشق و فکر میکنم همون لحظه برای اولین بار قلبت را شکستم.به یاد آوردم روزی رو که من رو به حسادت متهم کردی و من قاطعانه گفتم این حسادت نیست بلکه عشقه و تو تنها لبخندی زدی و فکر میکنم تو دلت گفتی عشق اینقدر آسون و سریع به وجود نمیاد عزیزم.حالا اعتراف میکنم که در اشتباه بودم وسخت هم در اشتباه بودم .به یاد اوردم روزهایی که در کنار هم خندیده بودیم و روز هایی که جدا از هم گریسته بودیم.به یاد اوردم اون جدایی های دشمنانه و به یاد آوردم اون آشتی های عاشقانه که کم نبود.به یاد اوردم توهین و تحقیرهایی که به ناحق به تو نسبت داده بودم و به یاد آوردم جواب هایت که همه اش سکوت بود سکوت.عزیزم به قلب اقیانوس وارت حسادت میکنم و قبطه ی گذشت آسمانیت رو میخورم.از رفتارهایم خیلی پشیمونم و از طرفی مطمئن نیستم اگر باز در این شرایط قرار بگیرم عکس العمل بهتری از خودم نشون بدم و همین از دیگر موانع بر نگشتنمه.خلاصه عزیزم دیشب قطره اشکی به نشانه ی ندامت بر دفتر خاطرهایمان ریختم و امید دارم این آغاز فصلی نو باشد.از جداییمون ماه ها میگذره و همیشه ترس این دارم که گذر زمان این یگانه دشمن عشق یاد مرا در گورستان خاطره های بشری دفن کرده باشه والبته امید این که عشق این یگانه مغلوب کننده ی زمان یاد مرا در گوشه ای از قلبت زنده نگه داشته باشد.عزیزم انسان ها به خاطرامیدهاشون زنده اند پس من به امید عشق همچنان به انتظار فردا فرداها میمانم
نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 9:30 موضوع نامه های ناشناس | لینک ثابت
سلام.نمیدونم امروز تو هم متوجه حضور من در چند قدمیت شدی یا نه.قرار نیست اینجا دروغ بگم پس راستشو میگم.دیدم که روی صندلی نشستی و اینکه منم اونجا اومدم اصلا اتفاقی نبود.موضوع نوشتن خوبی بود اگه میخواستم این برخورد به پای تقدیر و قسمت بزارم ولی قرار نیست با جملات زیبا و چشم فریب تو و خوانندگان وبلاگم رو فریب بدم.خلاصه گفتم بیام و حتی لحظه ای هم شده تو چشمات نگاه کنم تا شاید ذره ای از دلتنگی هامو تو اقیانوس نگاهت غرق کنم. ولی مثل همیشه حتی نتونستم صورتم رو به طرفت بچرخونم و باز بی هیچ نگاهی ترکت کردم.به 2 دقیقم نرسید که بلند شدم. شاید با خودت فکر کردی چون متوجه حضور تو شدم رفتم ولی خدا میدونه که قلبم داشت از جاش کنده میشد.فقط صدای خندت به گوشم رسید .اون صدا تمام وجودمو طی کرد و تو قلبم آروم گرفت .اونوقت قلبمو به دونیم کرد. تکه ای روشکست و تکه ای روغرق شادی کرد.تکه ای رو شکست به خاطر شاد بودنت و تکه رو شاد کرد باز به خاطر شاد بودنت. با خودم گفتم حق توست که از زندگیت لذت ببری پس تکه های شکسته ی قلبمو در قلمم جمع کردم تا برایت شعری رو بنویسم که روزی به من هدیه کردی.در تک تک کلمات ای این شعر تکه های شکسته ی قلبمو پیوند زدم و به انتظار روزی میمانم که باز این شعر رو به من هدیه کنی واونوقت نیمه ی قلبمو که حامل عشق توست رو به سینه ام بر می گردونم
طعنه نزن به گریه ها تنها تو میمونی برام
تنها تو میشناسی منو ای پریزاد قصه هام
تنها صدای پای تو حرمت خونه منه
کاشکی بدونی که داشتنت به قیمت خونه منه
تو ساحت نگاه تو لحظه لحظه جون میدم
می میرم و خاک تنو به دست آسمون میدم
داد میزنم تو کوجه های زندگی زندگی سهم عاشقاست
گناه عشق پای خودم هر چی که هست لطف خداست
نمیدونی چقدر کمه فرصت پروانه شدن
شعله زدن به رسم شب به لذت دیوونه شدن
من اون قلندر شبم با شعله نمیسوزه تنم
قربونی وصال تو پوست نجیب پیرهنم
طعنه نزن به گریه هام اشک های تازه تر میخوام
رسم و وفا نیست که منو جا بزاری تو غصه هام
نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 10:22 موضوع نامه های ناشناس | لینک ثابت
ميدوني چيه: ابر وقتي مي باره که دلش حسابي گرفته باشه, بغض تمام وجودشو فرا گرفته باشه , اونوقته که احساس سنگيني مي کنه و ديگه نميتونه خودشو بالا نگه داره و خواسته يا ناخواسته مياد پايين, اونقدر پايين که ما بتونيم صداشو بشنويم و بعد سفره دلشو واسه ما باز ميکنه, اونقدر مي باره که حسابي خودشو از دلتنگي ها و ناراحتياش خالي کنه وقتي که حسابي خودشو سبک کرد ميره بالا , اينقدر بالا که حتي ديگه ديده هم نميشه, آره ميره اون بالاي بالا, ميره ميره تا خودشو برسونه به خدا, اونجاست که تمام قطره هاي وجودش سرشار از نور حق ميشه و ديگه به ياد بارش نميافته آخه نميخواد قطره هاشو که لبريز از نور شدنو از دست بده,اما وقتي ابرا نمي بارن معلومه که همشون خودشونو رسوندن اون بالا, و حسابي مواظبن که نکنه يه وقت از خدا دور بيايفتن,پس اگه ما هم ديگه نمي باريم شايد واسه اينه که تونستيم حتي يه کوچولو خودمونو به اون بالا بالاها نزديک کنيم, اينکه بعضي موقع ها آسمون دلمون ابري ميشه و دوست داريم همراه با ابرا بباريم واسه اينه که همراه با زمزمه فراقي که ابرا سر مي دن يادمون ميافته که هنوز خيلي از خدا دوريم![]()
نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 15:28 موضوع هنوز خيلي از خدا دوريم | لینک ثابت
بي اشک هم مي توان پرواز کرد تا سرزمين نقره اي باور يک عشق...
بي صدا هم مي توان فريادي به بلنداي دوستت دارم ها سر داد....
بدون نگاه هم مي شود از راز دروني قلب سخن گفت...
اما بدون تو نه مي شود پرواز كرد نه فرياد زد و نه سخن گفت. . . .
نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 13:5 موضوع دوستت دارم | لینک ثابت
به نامه خدایی که احساس داد تا دوست بدارم
سلام.خورشید به رسم عقربه های ساعت بی رحم بار دگر غروب کرد اما خورشید یاد تو خیال رفتن نداره که هیچ هر روز بر گرمای حضورش اضافه میکنه.به گمانم این رسم عشق است و دلدادگی.نمیدونم شاد باشم یا غمگین .شادم ازبودنت وغمگینم ازاینچنین بودنت.نمیدونم چه حکمتی است که وقتی بر خیالم گام میذاری شادی و وقتی ترکم میکنی شادترو من غمگین به استقبالت می آیم و غمگین تر به بدرقه ات.شاید شادی از اینکه هنوز دوستت دارم و من غمگینم چون علت شادیتو نمیدونم.نمیدونم شاید تو هم هنوز دوسم داری.گاه تصویرتونمیتونم مجسم کنم .اون وقته که دلتنگ میشم و به سراغ قلمم میام.دلتنگی هامو سوار بر کلمات نامه ام میکنم به خیال اینکه به تو رسند و تک تک بر چشمانت بوسه زنند و نگاه در نگاهت بگن هنوز دوست دارم.هر روز در نبردی سخت قلبم برغرورم پیروز میشه و قرار میشه اینبار که دیدمت به سمتت بیام و بگم عزیزم من اشتباه کردم .منو ببخش و عشقمو دوباره باور کن ولی وقتی تو خیابون به هم میرسیم چشمام به زیر میرند و زبونم قفل میشه و پاهای خستم چنان جون میگیرند که به سرعت نور ازت میگذرن و باز بی هیچ نگاهی و بی هیچ کلامی از هم میگذریم. تو توضیحات همین نامم میگم عزیزم این رفتارم یعنی من دوست دارم نه بهتره بگم من عاشقتم.کاش یه روز با دلت به رفتارم نگاه کنی نه با چشمات
نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 13:4 موضوع نامه های ناشناس | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام.ناشناس هستم.اين وبلاگو ساختم که نامه هامو که خطاب به عشقم مينوشتمو توش قرار بدم.خب به دلايلي ديگه نميخوام بنويسم.يه نويسنده جديد برا وبلاگ تعريف کردم که اگر کسي تمايل داشت نامه اي خطاب به عشقش بنويسه و تو اين وبلاگ قرار بده.همين.برا همتون عشق آرزو ميکنم.عاشق باشيد و صبور عزيزان.در پناه حق
name karbari baraye darje name:eshgh
paswword:mohajer
براي دوستاني که بلد نيستن بگم کافيه در صفحه ي اصلي بلوگفا روي وبلاگ هاي گروهي کليک کنن و نام وبلاگ و نام کاربري و پسوردو وارد کنن.شاد باشين
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستت دارم
هنوز خيلي از خدا دوريم
نامه های ناشناس
ناشناس
درد دلی با خوانندگان
روز میلادت مبارک
آسمان چقدر مهربانی
دوستان
عشق ورزیدن به زندگی
مردی از جنس غم
قصه ی فردا
مجسمه ی کاغذی
افسون ماه
قاصدکی در باد
ما با همــــيم
عصر پنج شنبه
به همین سادگی
افسونگر عشق
پائیز بهاریست که عاشق شده است...
عشق ماندگار
سرزمين مهرگان
فریاد خاموش
سنگ صبور
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY